آقای مردانی توی حیاط، کنار باغچه، پشت به دیوار ایستاده بود و می گفت: پرندهها وقتی می خوان پرواز کنن کمی پاهاشون رو جمع می کنن و خودشون رو پرتاپ می کنن بالا و بعد بال می زنن.
خانم مردانی گفت: ببین اون آب پاش رو بردار و از آب شیر پر کن رو بوته های توت فرنگی بریز.
آقای مردانی گفت: البته پرنده ها ترجیح می دن از روی یه بلندی بپرن. و بعد در حالی که روی یه بلوک سیمانی ایستاده بود پاهایش را جمع کرد و گفت: "اینطوری".
خانم مردانی که پشتش به او بود گفت: آب پاش رو که پر کردی برو از انباری اون بیلچه رو برام بیار.
خانم مردانی وقتی برگشت و آقای مردانی را ندید چند دقیقه صبر کرد و راه افتاد سمت انباری، یک ساعت هم هزار جور فکر و خیال کرد. بعد از یک روز به هر جا و هر کس که لازم بود خبر داد اما سه روز طول کشید تا دلش راضی شد و پیش دوستش منیژه درد و دل کرد و گفت که فکر می کند مردانی پر کشید.
منیژه گفت: والا چی بگم خواهر، این روزها خیلی از مردها پرواز می کنند.
*پایان کار*
برچسب:
نویسنده: حامد محمدی